آخرین اشعار

سنگ‌ریس

هوای عشق به سر، رقص سنگ بر دامن
نشسته روی نَمَد دخت سرخ‌پیراهن

نشسته زیر درختی کنار چشمه‌ی آب
به روی صُفّه‌ی سنگی شبیه یک خرمن-

گل سپید؛ که از آتش تنش پیداست
و آتش از گل پیراهنی که دارد تن

شبیه مادرِ خود داغ و تندخو هست و
شبیه مادرِ خود هم به خوبی یک زن

گهی به تار گَلَگ بافی‌اش گرفتارُم
گهی به خامکِ شالی که می‌زند سوزن

گهی به کوزه‌ی آبی که می‌کشد بر دوش
و عادتش شده در کارها غزل‌ خواندن

گهی بدزدد از آن شاخه مهربانی را
گهی بکوبد ازین ورطه «نور در هاون»

و در فراغت خود دست‌یار مادر هست
به رشته می‌کشد از سنگ‌های وی گاهن

که این قضیه به نازک‌ دلش نمی‌آید
قشنگ می‌رسد او را به شیر دوشیدن

و یا که «دست خودش را به باغ کاریدن»
و یا که رقص هنر از حوالی ناخن

اگر که باغچه را شوخی‌اش صدا بزند:
درخت‌های جوان ای فرازها گردن!

مرا که بیشتر از جان خویش می‌خواهد؟
به سینه می‌زنمش؛ نوکرت! بفرما من!

من از صداقت قشلاقی‌اش خوشم آمد
شما هم از غزل مهربانی‌اش حتما!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه