هوای عشق به سر، رقص سنگ بر دامن
نشسته روی نَمَد دخت سرخپیراهن
نشسته زیر درختی کنار چشمهی آب
به روی صُفّهی سنگی شبیه یک خرمن-
گل سپید؛ که از آتش تنش پیداست
و آتش از گل پیراهنی که دارد تن
شبیه مادرِ خود داغ و تندخو هست و
شبیه مادرِ خود هم به خوبی یک زن
گهی به تار گَلَگ بافیاش گرفتارُم
گهی به خامکِ شالی که میزند سوزن
گهی به کوزهی آبی که میکشد بر دوش
و عادتش شده در کارها غزل خواندن
گهی بدزدد از آن شاخه مهربانی را
گهی بکوبد ازین ورطه «نور در هاون»
و در فراغت خود دستیار مادر هست
به رشته میکشد از سنگهای وی گاهن
که این قضیه به نازک دلش نمیآید
قشنگ میرسد او را به شیر دوشیدن
و یا که «دست خودش را به باغ کاریدن»
و یا که رقص هنر از حوالی ناخن
اگر که باغچه را شوخیاش صدا بزند:
درختهای جوان ای فرازها گردن!
مرا که بیشتر از جان خویش میخواهد؟
به سینه میزنمش؛ نوکرت! بفرما من!
من از صداقت قشلاقیاش خوشم آمد
شما هم از غزل مهربانیاش حتما!