آخرین اشعار

سلام حضرت اندوه‌! بانوی تردید

سلام حضرت اندوه‌! بانوی تردید
بغل بگیر مرا جای پنجه‌ی خورشید

بغل بگیر که سرداب‌های روزانه
مرا به جرم تنفس به زرورق پیچید

دچار عارضه ی مرگ عاطفی بودیم
دروغ سبز شد و روی گونه‌ها لغزید

به روی چشم حقیقت نشست زالویی
وَ سال‌هاست که پروانه مانده در تبعید

افول مضحک پندارهای انسانی
به قیمت خفگی و سکوت، آزادید!

شناسنامه