یک روز عصرِعصر، دقیقا عصر، سر ریز میکنند خیابانها
ما مثل ذرههای یک استفراغ، قی میشویم از دهن آنها
یک روز عصرِعصر تو میآیی، یاری برای با تو نشستن نیست
میپرسی او کجاست؟ دهانم را می آورند پیش تو شیطانها
لب میگذاریام به لب و لبهام، با تو دو تکه ابر تنک هستند
تو چکه چکه میمکیام لبها، آوازها… صداها… دندانها
یک روز عصرِعصر تو میآیی در کافهها، هتلها میگردی
در پارکها و لیلیهها در… در… در قهوه خانه ها و دلیجانها
من نیستم دو پام ولی در پارک بین دو کفش غرقِ به خون هستند
من نیستم دو قلوهی من اما، قُل میزنند در دل قلیانها
من نیستم دو دیدهی من اما، در جیبهای رهگذران سبز اند
من نیستم دو ساعد من هستند، در سفرهها کپک زده با نانها
من نیستم که زندگیام دیریست ذره ذره ریخته، قی کرده
یک روز عصرِعصر تو میآیی… خالیست زندگانی از انسانها