آن شب…
در محفل خصوصی گژدمها
یک بحث داغ و تلخ
دیری ادامه یافت
«موضوع!» زرق زهر به اندامهای علم
در انتخاب سم
سامان نمیگرفت و به مطلب نمیرسید
ناگاه از آن میان
یک تن که بود زشتتر از اصل نسل خویش
چون تیغ بر گشاد زبان
گفت اینچنین
شب در گذشتن است و مجال درنگ نیست
تا چشمهای طعمه بخوابند
خیزید و نیشگاه بجویید
میراث مانده برمن
یک شیشه از هلاهل چندین هزار ساله جدم
ایثارگر منم…