رونق و گرمی بساط من است
چشم او است قهوهخانهی من
خواندهام باز فال حافظ را
هست او عشق جاودانهی من
خبر آور که یار میآید
او رسد میشوم رها از بند
گر بیاید کنار من باشد
میشود لذت بهار دوچند
بچکم بر غم خیابانها
بسرایم: بهار جان آید
بنویسم به روی آینهها
که در این برکه ماهیان آید