این آسمان از دستها خستهست باور کن
سوراخ مرموز دعا بستهست باور کن
بیهوده مردم را خودآزاری نیاموزید
امر به معروف شما اسباب مداریست
از غار با تن رعشه بیرون آمد و خوابید
شیخی که در زنبارهگی سردارِ بیتردید
چیزی به ذهنش در-رسید آن روز و بعد از آن
شالودهاش وحشیگریهای که پنداریست
تو صحنههای ترسناک یک تئاتر استی
با کارگردانی که سادیسمش دموکراسیست
تکرار روی پرده میآرد تو را با پشم
با آنکه میداند تماشای تو اجباریست
آن پرچم با مارهای تیره افیون است
در دستهایت تا که بالا میرود خون است
میخوابی و این گله از پشت تو میخوابد
گمگشتهی ما در وطن یک روز بیداریست
ما زخمهامان نیم اگر از توست نیم از خویش
با شیخکان همزبانِ کهنهنواندیش
در ریشه و در تیشه و در پیشه هموندید
جنگ شما در شیوهی تقسیم مرداریست
هم با زنان در جنگی و هم با جهان در جنگ
انگار میبینی خودت را جاودان در جنگ
جنگآوری خوب است وقتی با سگان در جنگ
ای کاش میبودی خودت صاحبعنان در جنگ
جنگ تو روشن سدهها از فرط ناچاریست
فرمانروایی دانش و سامانه میخواهد
قانون و فرهنگ و تفکر خانه میخواهد
در بهترین حالت تو از اینها گریزانی
دارالوزیران تو یک اسطبل سرکاریست