آخرین اشعار

رودخانه‌ی وحشی

شبیه چشم تو گفتم دو چشم آهو را
و چشم توست شبیه هری و کابورا۱
قسم به بلخ شریف و ری و بخارا که
نمی‌دهم به یکی باغ، دُختِ خالو را
او۲ یک سبد، گل انجیر و سیب و انگور است
او خود درخت انار است؛ ناز و شب‌بو را
به روی پیکر وی پیچ داده کوه و دشت
درون سینه‌ی وی راست کرده آمو را
دوشنبه است قرار دلش نمی‌دانی
خدا به چند دوشنبه کشیده‌است او را!
قرار بعدی معشوق، مَر٘و بود اما
نمود کج سوی قن… قندهار ابرو را
چه‌گونه کودک من شور می‌زند یارب!
به پشت شیشه مگر دیده است لولو را؟
خبر رسید که در انتحارِ بعد از ظهر
کنار مسجد جامع، یکی پرستو را
به خون کشیده، به آتش، به اوجِ بی‌رحمی
به آیه‌های سعادت، گلوله باریدند
به نام هرچه مسلمان که هست، شاشیدند
و آه! آه! خدایا چه شام سنگینی!
چه مردمان پلیدی! چه نام ننگینی!
به کُلِّ بافه‌ی تاریخ و اوج این هستی
ندیده‌ایم، نژادی به این‌قَدَر پستی
درود! شیره‌ی انجیر، تاک خواب‌آلود!
و ماه‌پاره‌ی دریا، ترنم شهرود!
درود! شعر مجسم، شراب ماهی‌ها!
و رودخانه‌ی وحشی، طبیعت زیبا!
تو رودخانه‌ی وحشی، تو ماه و ماهی نه!
دلت بهشت ابد، اشک‌هات آیینه
تو آن بهشت که قرآن مرا سفارش کرد
برای یافتنت بر نمازِ آدینه
تو آن بهشت که نهر عسل ز لب‌هایت
و جوی شیر و شکر از زبان زیبایت
به زیرِ شاخِ پر از میوه می‌شود جاری
و قدسیان همه مبهوت پارسی‌داری
و این حکایتِ تان می‌رود دهان به دهان
و می‌شود ـ به تو بخشوده پارسی‌گویان
درود! پاکیِ شبنم، غرور دریارود!
که نا گزیر٘ نویسم ـ به سنگِ تان ـ پدرود!
و یاد من نرود؛ نام، نام مجنون‌بید
کنار نام قشنگت پیمبر خورشید
وظیفه، جرم شهادت، چگونگیْ رخداد
به دست قوم شرور و تبار بی‌بنیاد
به خطّ خوش، همه را حک کنم که صدها سال
پس از تجلّیِ یک کوچه‌باغ از زیتون
کسی ز دورترین نقطه‌ی جهان‌آید
برای کشف حقیقت، برای چند و چون
و [شاید این‌که فُلانْ باستان‌شناس شرق]؟!
که چیست راز شفابخش‌بودنِ این باغ؟
و بین این‌همه، یک‌دانه بید، یک مجنون؟
پس از پژوهشِ بی‌حد، جناب دانشمند
شکسته هست و گرفتار و خسته و دل‌خون
تمامِ آن‌چه که دارد به کوله می‌بندد
نشد، نشد که نشد!، آه! می‌روم اکنون
به محضِ رفتن وی، شاخه‌های مجنون‌بید
به روی شانه و دستش، طواف می‌بندد
که ناگهان، به دل مردْ شور می‌افتد
یکی دو گام، عقب باز گشته ـ می‌خندد
زمین گزارده آن کوله‌بار را فوراً
به کار ذهنیِ این بید می‌شود مشغول
ز برگ و شیره و شاخش که آب و هاون بود
نتیجه نیز شبیه همیشه نامعقول
پس از زدودن مهر و پس از خزیدن ماه
امیدِ رفتنِ آن، آخرین تهاجم هست
و مَردْ با همه قهرش به ریشه می‌کوبد
که ناگهان دَمِ آن تیشه، [تـَـــق] چه بود؟ شکست!
دو دسته، خاک برون می‌زند که تا… به‌به!
کشید پیکر یک سنگِ نیمه را بیرون
دو نیمه را به هم افزود و[پووووف] پاکش کرد
و خواند، دست‌نوشتی شبیهِ این مضمون
که این مزارِ ـ فُلانی‌ ـ سخنورِ ساحر
و شاه‌دُختی که در قند پارسی شاعر
همان‌که شاعر معروف… عاشقش بوده‌ست
شهید و شاهد اُردیبهشت‌ماه
به قندهار
به جرم این‌که مسلمان و پارسی‌گوست
به دست قوم شرور و تبار بی‌بنیاد
کنار مسجد جامع
سپس:
درود! شیره‌ی انجیر، تاک خواب‌آلود!
که ناگزیرْ نویسم به سنگِ تان ـ پدرود!
تو آن بهشت که نهر عسل ز لب‌هایت
و جوی شیر و شکر از زبان زیبایت ــ؛
به زیرِ شاخِ پر از میوه می‌شود جاری
و قدسیان همه مبهوت پارسی‌داری
و این حکایتِ تان می‌رود دهان به دهان
و می‌شود ـ به تو بخشوده پارسی‌گویان
خدا نهاده به خاکت گزاره این خو را
که تا شِفا بدهد بندگانِ نیکو را

۱. «هری» نام باستانی هرات و «کابورا» هم از نام‌های باستانی کابل.

۲. در این‌جا «او» به صورت کوتاه تلفظ می‌شود یعنی واو «او» مجهول است و این نه هنجار شکنی؛ که در گویش بلخ و بامیان معمول است.

شناسنامه