مىرسد روزى كه مىرقصيم از دنيا برون
مىشود از آستين دوست، دست ما برون
نا حق آن روزى كه بودم كوزهاى در دست او
پيش از آنكه پر شوم برداشت از دريا، برون
رودكىِ عشق تا آموى مويش ياد كرد
آب را ناديده، كردم موزه را از پا برون
اين قدر دانستم از پيدا و پنهان جهان
مىشود پنهان درون تا مىشود پيدا برون
خانقاه عاشقى بستهست، يا كه باز نيست
بخت من، كه ماندهام اينگونه تا حالا برون
دوستانى داشتم رفتند از دنياى من
باز كن دروازه را كه ماندهام تنها برون
سيب نارس بودم و ناگاه توفانى وزيد
ديد نالايق ترم، افکند از بالا برون
گفت با اين حرفها كه مىزنى با هوش باش
از گليم خويش كم كم مىكنى پا را برون
نيست اينجا خانهى تو، بلكه مهمانخانهاىست
آمدى امروز داخل، مى روى فردا برون