شام است و ردِّ پای شتر، آه! روی خاک…
افتاده است تکّهای از ماه روی خاک
این ماه در ادامهی خود سبز میشود
تنها نماد واهمهی راه روی خاک
خورشید، هی به پشت سرش خیره میشود
انگار مانده جا، جگر شاه روی خاک
آتش گرفته رودی که این گونه میرود
توفان نوشته کِلک زرِ کاه روی خاک
میرآب نای ناله برآورد و ایست! گفت
یک کودک از اهالی این خانه نیست؛ گفت ـ
ماییم و نارسائی این راه روی خاک
افتاده است تکّهای از ماه روی خاک
مشعلبهدست، هرچه کبوتر فتادهاند
دنبال عرش حضرت الله روی خاک
عرشی که از تهیُّج خود پا کشیده است
در فصل شادمانی ارواح روی خاک
با گریه، آه! بغض خودش را به کف گرفت
از راوی رسیده نشان نجف گرفت
گفتا گلایه میبرم از شام نزد او
از کربلا و عمه و بابام، از عمو
از تشنگی و آتش و این گوش پارهام
از باقر و سکینه و از گوشوارهام
از خیمهگاه، از… جلوش دید؛ چکمهپوش ــ
با سیلی کشیده نوازید بیخ گوش
(ما کُلِّ روز گم شدهایم از برای تو
از پا فتادهایم، ببین ماجرای تُ )
با ضرب و شتم، رسم ستایش قشنگ بود!
با دست تازیانه نوازش قشنگ بود!
تا این که از جمازه نیفتند بعد ازین
محکم به چوب فاجعه بستند پشت زین
شام است و شب که جامه پلاسید مانده است
نبض خرابه روی تراژید مانده است
شام است و شاخ میوهی ممنوعه در بهشت
آن دست شوم میوه که میچید مانده است
این شب، چه روز بر سرت آورده است آه!
حتی دمی که هنده ترا دید مانده است
این سرو سالخورده مگر زینب من است؟
این حرف ناصواب، مگر از لب من است؟
زینب کجا و گوشهی ویرانه در کجا؟
زینب کجا و سوز غریبانه در کجا؟
زینب کجا و خمّ سپیدار در کجا؟
زینب کجا و همّ و غم یار در کجا؟
یعنی که زیر پرچم توحید مانده است
زینب کجا و سلطهی آوار در کجا؟
زینب کجا و سلطهی آوار در کجا؟
یعنی که زیر پرچم توحید مانده است
شام خراب و ضجّهی گنجشکها و بعد…
شعری کنار قافیه نومید مانده است
صبح آن چنان به آمدنش نخره میکند
که شب نشین خسته به تردید مانده است
ماه از خلیفه هدیه گرفته ست، یک طبق
یک نیزه تا تبلور خورشید مانده است
این رود، در گذشت یکی ماه رفته و
ای وای! کودکی که هراسید مانده است
تأثیر داشت دیدن خورشید روی ماه
تا رفع گشت خستگی چند روزه راه