دیوانه تا نمُرد ازت چشم بر نداشت
بختی که در تمام جهان یکنفر نداشت
در سی و چند سال دویدن به خاطرت
جز خودکشی که هیچ خیالی به سر نداشت
یک عمر بر لبان تو لبخند آفرید
حتا به زیر خاک بدونت سفر نداشت
هر قدر هم که پوچ و پدر گفته «دَو» زدی
دشنامهای تلخ تو رویش اثر نداشت
دنیا و مرگ و آخرتی را نمی شناخت
دیوانه جز تو دغدغۀ خیر و شر نداشت
اما تو اعتماد نکردی به عاشقت
یک بار امتحان مجانی ضرر نداشت
اصلاً چه فرق داشت که بد بود یا نبود
یک قلب داغدیده برایت مگر نداشت؟
عاشق شدن گناه بزرگیست همسفر!
او اشتباه کرد، به قرآن، خبر نداشت
حالا که نیست تکیه به تقدیر می کنی
دیوانه هیچ وقت قضا و قدر نداشت