ديوانه اى را خوب مى فهمم، هر شب نشسته روبروى من
از چشمهاى مست و مغرور اش، تيرى پراند بر گلوى من
در تخت خواب كهنه اى هر روز، با قچ قچى مى نالد او در خود
در سايه هاى شك بى معنى شانه كند هر صبح موى من
او ناله ناله تا ابد درد است من لحظه لحظه تا افق روشن
دو شخصيت، يك شاعر و آن يك ديوانه اى در جستجوى من
دردى حريف لحظه هايم نيست! من در خودم بيدار بيدارم
مى خوانم و مى رقصم و بر من دخلى ندارد آبروى من
از آبرو گفتم، به من خندید، گور سیاه عشقهای کور
این آبرو تندیس دریا نیست، پاییز زرد بذله گوی من