آخرین اشعار

دوشنبه ساعت ده

درخت ماند و پرستو، شبی نشان میداد
در امتداد نگاهش پرنده جان میداد

سه فصل گم شده بود و به خانه برمیگشت
سکوت و ماه و ستاره به آسمان میداد

سکوت و ماه و ستاره و کوه میدانست
که برف شانۀ او را چه کس تکان میداد

دوشنبه ساعت ده بود و آتشی روشن
کنار پنجره دستی دو استکان میداد

یکی برای غروری که رفته برمیگشت
یکی برای گناهی که تشنه جان میداد

همین دوشنبه پر درد ماند از او باقی
دو استکان که بماند به دست شان میداد

دو استکان پر از برف مانده در راهش
نشان خانه او را به عابران میداد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه