آخرین اشعار

دوزخ نماد روشنی از روزگار زن

دوزخ نماد روشنی از روزگار زن
در این ستم‌سرای نفس‌سوز ناوطن

این قوم شب‌پرست همه منکران عشق
مهتاب را فکنده به دندابه‌ی لجن

در این اتاق، اتاق نه بلکه اجاق داغ
محکوم‌ بودن است «من» این ظرف ناشکن

آزادی‌ام کبوتر گلدوزیی که مُرد
با سوزنی به سینه، به هنگام دوختن

سربازی‌ام که زخمی و با زنده‌گی خویش
افتاده سال‌هاست به یک جنگ تن به تن

این بیت‌های سرخ، غزل‌زخم خون‌چکان
محصول مشت‌هاست که خوردم دهن دهن

محشر نمی‌شود که خدا بیم دارد از
چشمان اشک‌بار من و خواهران من

من مرده‌ی شبیه تمام گذشته‌گان
دیگر چه فرق می‌کند این پوست با کفن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه