دوزخ نماد روشنی از روزگار زن
در این ستمسرای نفسسوز ناوطن
این قوم شبپرست همه منکران عشق
مهتاب را فکنده به دندابهی لجن
در این اتاق، اتاق نه بلکه اجاق داغ
محکوم بودن است «من» این ظرف ناشکن
آزادیام کبوتر گلدوزیی که مُرد
با سوزنی به سینه، به هنگام دوختن
سربازیام که زخمی و با زندهگی خویش
افتاده سالهاست به یک جنگ تن به تن
این بیتهای سرخ، غزلزخم خونچکان
محصول مشتهاست که خوردم دهن دهن
محشر نمیشود که خدا بیم دارد از
چشمان اشکبار من و خواهران من
من مردهی شبیه تمام گذشتهگان
دیگر چه فرق میکند این پوست با کفن