شبم تاریک و دل روشن چو مهتابِ زمستانی
مرا بیدار میسازد، گه از خواب زمستانی
غزل پرداز و عاشق گونه با زنجیر احساسم
مرا بیرون کشید آسان، ز تالاب زمستانی
مه آلوده است این دنیا و تقدیری که در چرخش
بلورین ساخت دریا را به آداب زمستانی
ملالی نیست جز دوری، وبالی نیست جز حسرت
منم خاموش و تبعیدی، به سرداب زمستانی
هراس از تیغ بران نیست، دنیا مرگ تدریجی است
نیفکن بر دلم اندوه اربابِ زمستانی!