آخرین اشعار

در من انگار که یک کوه به هم ریخته‌ است

در من انگار که یک کوه به هم ریخته‌ است
دلم از دیدن در آینه لب‌ ریخته‌ است

زندگی حس غریبی‌ست که در صفحه‌ی ما
رنگ خود شسته و‌ وحشت‌زده بگریخته است

یافته حسرت یک عاشق دل‌ سوخته را
هر که خاکستر امید مرا بیخته‌ است

آن‌که داده‌ست به من مژده‌ی باران دگر
آتش روح مرا بیش برانگیخته‌ است

در پس پنجره‌ام هست شبی بی‌پایان
عکس خورشید مگر بر درم آویخته‌ است

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه