آخرین اشعار

در دل‌بستگی معبدِ خورشید

(تقدیم به استاد پرتو نادری)

در هوایی‌ که نشد از تفسیرِ خویش خالی،
همیشه نگران/ همیشه درگیر…
در زبانی‌ که نمی‌زند صوتی
تبدیل شوم به ناله‌ای…

در شام‌گاهی‌ که گرگ و میش بود
نه گرگ بود و نه میش،
شام‌گاه جهان افتاده در غربتِ میتافیزیکِ خویش.

از آسمانِ دل‌تنگی
که از آسمانش آس مانده…
تو رسیدی:
با باد سخن بگویی
با کوه بیازمایی صبر
وَ انجماد غم‌ها را از خویش
در دریای دور
که نمی‌رود دور از خویش،
جاری کنی و جار بزنی.

ای مردِ نشانه‌ی واپسینِ منتظر
تو دل‌بسته‌ی معبدِ خورشیدی
که خورشیدش را بردند
وَ زرتشتش را کشتند.

همیشه از آن سوی- از غربت-
تفسیر می‌شوی در پرنده‌ای
که زنگِ زندگی را می‌زند در بیشه‌ی تشویش.

به صدای آب‌های بلخ سوگند
که می‌شنوی از البرز
همان‌قدر در زیست‌ جهانِ خویش
غربتی غریب بوده‌ای
که البرز در سکوتِ خود غربتی‌ست در تو پیر…

در سکونتِ دلهره‌ی این خاک
از زمین و از زمانه نجوایی می‌شنوم
بی‌تعبیر و بی‌تفسیر
تاویل تا تداعی‌های سرنوشت.

در سکونتِ این خاکِ میرا
در سکونتِ این زمانه‌ی نیرنگ
تو دروازه‌هایی از مهر بلندی
که با تباشیری از آفتاب
از روزهای واپسین شرق می‌آیی…

وَ من از تفسیرِ خویش
که خالی نمی‌شود،
صدا می‌شوم:
«آدمی خلوتِ غمگینی‌ست
پشتِ خنده‌های خویش!»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه