آخرین اشعار

داستان ما

هرچند کفن و دفن شود دودمان ما
گل می‌کند جوانه‌ی دیگر ز جان ما

در هر قدم ستاره‌ی در خاک خفته‌ای است
این قبرهای تازه که دارد نشان ما

لعل لبی که بود در آن، قند پارسی
شد تلخ از شنیدن این داستان ما

یک ریز ابرهای جهان هم گریستند
اما سبک نشد غم هفت آسمان ما

حالا بغل بغل گل سرخی که چیده‌ایم
در موسم بهار شود ارمغان ما

کیف و کتاب مکتب ما بال می‌زنند
با بادبادک و نخ رنگین‌کمان ما

خورشید سرزمین من آری چه روشن است
با رقص کیف و دفتر گل‌دختران ما

ما اهل رویشیم که از خون و خاک هم
برخاسته است غنچه‌ی تازه جوان ما

جان پدر، کجاستی اینک بلند شو
بر چله کمان بگذار استخوان ما

شناسنامه