آخرین اشعار

خون یک شهر عجین گشته به پیراهن تو

خون یک شهر عجین گشته به پیراهن تو
باز می‌ترسم ازین آمدن و رفتن تو

بی‌تو نفرین به گذر از سر این ثانیه‌ها
تف به هر آذر و اسفند، به هر بهمن تو

بعد یک عمر سیاهی چه‌قدر تأمین است
ارتباط نفس از پنجره‌ی روشن تو

سر از امروز به تنهایی‌ات ایمان دارم
سر از امروز فقط دست من و دامن تو

های سرباز زمین خورده‌ی این ویرانه!
چه‌قدر زود گرفتند تو را از زن تو

وارث یک جسد سوخته در یک گور‌ام
بعد از این خاک به موی من و بر میهن تو

ختم کن این غزلت را که هجوم آوردند
بار بیهوده‌ی این قافیه‌ها بر تن تو

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه