خون یک شهر عجین گشته به پیراهن تو
باز میترسم ازین آمدن و رفتن تو
بیتو نفرین به گذر از سر این ثانیهها
تف به هر آذر و اسفند، به هر بهمن تو
بعد یک عمر سیاهی چهقدر تأمین است
ارتباط نفس از پنجرهی روشن تو
سر از امروز به تنهاییات ایمان دارم
سر از امروز فقط دست من و دامن تو
های سرباز زمین خوردهی این ویرانه!
چهقدر زود گرفتند تو را از زن تو
وارث یک جسد سوخته در یک گورام
بعد از این خاک به موی من و بر میهن تو
ختم کن این غزلت را که هجوم آوردند
بار بیهودهی این قافیهها بر تن تو