خونگرانت دویده بر جانم، بر رگانم عذاب در جریان
قطره قطره دویدم از پی خویش نعشم افتاد گوشهی میدان
هر طرف تا که دست یازیدم، تیغهای برهنه را دیدم
هر چه را افتخار خود گفتم، بیشتر زد به تیغ و تیر و سنان
نشد از من شکوه مولانا، نه سنایی، ختک، و نی رحمان
پشت این مملکت به کِی گرم است که مرا طرد میکند آسان؟
دفن کن در کنار بستر خود عقدههای هزار و یک شب را
شاید این گرگهای زخمآلود بروند از میان دلهامان
تیغ رستم برید جانش را، تا که سهراب بر زمین افتاد
چو پسر قاتل پدر باشد، بیگمان خون شان بود ارزان
چه به روز من و تو آورده برگهای تکیده تاریخ؟
آی زندانی غم ایران آی محکوم گوشهی توران!
خون بودا رسیده تا آمو، دایتی اشک بیپناهان است
چقدر مسخ این و آن باشیم کفتران لمیده در زندان؟
باید از خویشتن بیاغازم، تکیه بر شانههای خود بکنم
درِ این سفرهخانهی خالی باز باشد به روی خلق جهان
باید این شعر را تمام کنم، گرچه برگشتنم میسر نیست
خانهام «گور دختر شاه» و وطنم ناکجای هیچستان گورمان
زیر یک لحاف اما دستمان بر گلویی یک دیگر
کَی چنان بوده اول آدم کاین چنین است آخر انسان؟
هی موازی و منحنی رفتیم که به یک نقطهای مگر برسیم
چون دو سیمِ برهنه برقی که نباید به همدگر برسیم
«ما شدن» قصهی عجیبی نیست اگر از همدگر عبور کنیم
پس بیا تا برین تراژیدی بگذاریم نقطهی پایان