اگر چه پیرِ مه و سال کرده ام خود را
میان گور بدن، چال کردهام خود را
زمانی از سر اجبار و گاه، از سر میل
بسی تبدُل احوال کردهام خود را
به فصل کودکی و در کنار مهر پدر
خیال، کودک خوشحال کردهام خود را
به روزگار جوانی و دستبرد هوس
شکارِ چشم و خط و خال کردهام خود را
اسیر قصه و اسطوره بودهام، چندی
حریف خنجر و کوپال کرده ام خود را
چه روزها که گلاویز این و آن شدهام
میان معرکه، پامال کردهام خود را
به پای منبر اهل خطابه، گوش شدم
ز حمل فلسفه، حمال کردهام خود را
به درس حکمت و عرفان نشستهام، باری
به میل پیر، کر و لال کردهام خود را
چو چنگ نغمه سرا بوده ام به بزم کسان
ز ناله، هم نفس نال کرده ام خود را
پیامکی شده ام بارها به میل رفیق
به مقصد همه ارسال کردهام خود را
گهی کبوتر و قمری شدم به بام کسی
به پای، حلقه و خلخال کردهام خود را
به هر معاهده بخشی از این وطن گم شد
به هر معامله اشغال کردهام خود را
دمی به هیئت شاعر دمی به صورت شیخ
هماره قبلۀ آمال کرده ام خود را
برای جملۀ سرگشتگانِ مثل خودم
نشانه و علم و دال کردهام خود را
به وهم اینکه سرانجام این سفر وطن است
تمام، تاول و تبخال کردهام خود را
شده که حال خوشی بوده و خیال خوشی
برای فاخته پرچال کرده ام خود را
شده، اگر چه به ندرت، به پای شاخه گلی
چو چشمه ساده و سیال کردهام خود را
برای شادی اطفال دردمند وطن
برادر و پدر و خال کردهام خود را
ز بار و برگ تعلق به هر طریق، بله
به هر بهانه سبکبال کردهام خود را
به آن امید که راهیست از خودم به خودم
به کوه و بادیه دلال کردهام خود را
که تا فرار کنم از کسی که در من بود
ولی چه فایده، دنبال کردهام خود
کلاغ قصه ما شب شد و به خانه، نشد
مقیم خانۀ جنجال کردهام خود را
زیاد شد سخن و حرف دل به لب نرسید
اگر چه طبله و طبال کردهام خود را
نشد خبر که سرانجام دل چه خواهد بود
به حسب قاعده غربال کردهام خود را؟
نشد خبر که همین بود ماجرای جهان
نشد خبر که خوشاقبال کردهام خود را؟