سری شکست و شگفتا به سنگ خندیدیم
به جای فطرت جنگی، به جنگ خندیدیم
چه میش ها که دریدند برۀ خود را
به شیر و خلقت گرک و پلنگ خندیدیم
کسی به چای سیاه مست شد، فحشی داد
عجب که ما به شراب و به بنگ خندیدیم
کسی به شیشه دلش را شکست و ریخت بهم
دوباره، باز به سختی سنگ خندیدیم!
گرفته ایم مقام شهنشهی فساد
به جای نه به جهالت، قشنگ خندیدیم
هزار دست گریبان خاک مان که درید
به ناتوانی خود بی درنگ خندیدیم
کسی نگفت که انسانیت شعار من است
سپید، سرخ، سیاه… رنگ رنگ خندیدیم