خسته از موج توهم، تخت و شب، عطر حضور
کاشکی در خود بمیرم گوشه ای تاریک و دور
خودزنی های مسافرهای این سیاره را
تا به کی باید تحمل کرد؟ توهین بر شعور؟
گلپری دیشب کنار کافه ی دلواپسی
در نوازش های بی دعوت نشسته! لخت و عور
درد زرد کهربایی، خون سرخ آتشی
هدیه ی فصل تناقض های نسل سوت و کور
در قطاری پر شتاب و یک گریز بی سبب
ایستگاهی را نمیپرسیم و مقصد در عبور