آخرین اشعار

حسم یخ زده

تو از قبیلۀ صبحی، شبیه بارانی
ببار بر تب من، این کویر حیرانی
چه ساده عقل به زنجیر می شود با تو
تویی دلیلِ من از گریه های پنهانی
و هر چه ریزمت از دیده با قیامتِ اشک
تو گوهرِمنی و همجوارِ مژگانی
مقیم شهر دوچشمت شدم فقط یک شب
چرا به بزم خیالم همیشه رقصانی؟
تو و غزالِ سیه پوشِ آرزوهایم
دلیل اینهمه دیوانگیست، میدانی؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه