جهان مانده چه سان باور کند طوفانُ الاقصی را
گمان میکرد آنگونه طلوع صبح فردا را؟
همه گیجاند و میپرسند از هم: «ما کجا هستیم»
نخواهد کرد این کابوسها دیگر رها ما را
به روی ما که وا کرده است درهای جهنم را
به هرسو روکنی آتش، به هرجا مینهی پا را…
یهودا صبحها از خواب با تشویش پا میشد
نخوان تعبیرهای یوسف از خواب یهودا را
فرات و نیل ما را غرق خواهد کرد و خواهد گفت:
که میبینید آیا باز خواب دو دریا را؟»
جهان را یک نفر بیرون کند از شُکّ سنگینش
کسی در خواب ناز تو تکان داده است دنیا را
تو شاید رفته از یادت، سحر از مادر خود خواست:
«روایت کن برایم بغض صبرا و شتیلا را
بگو از خاطرات کودکان مانده در آوار
که بستی زخمهای کهنۀ غزّه، اریحا را»
جهان تغییر خواهد کرد با «طوفانُ الاقصی» هان!
و ما با نقشه نو باز میسازیم فردا را