آخرین اشعار

تیره هستم شام‌های پُر بلا را دیده‌ام

تیره هستم شام‌های پُر بلا را دیده‌ام
مثل مجنون بیدِ تنها، روزها لرزیده‌ام

سال‌ها باید بگریم تا که جبرانش کنم
لحظه‌هایی را که قدر قلب خود خندیده‌ام

کودکم من کودکی در زیر خیمه بارها
از هجوم مارهای گشنگی ترسیده‌ام

انتحاری و هراس و سوختن در هر زمان
جای نان گرم خون و خاک را بلعیده‌ام

خوب‌تر از دیگران از ابتدای زندگی
زاده‌ی افغان‌ستانم درد را فهمیده‌ام

هر طرف زشتی‌ست می‌خواهم بمیرم بی درنگ
از تماشای جهان چشمان خود را چیده‌ام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه