تو تقدير منى، با تو شب اُميد روشن شد
فضاى ابرى من با تب خورشيد روشن شد
دريغا با ورود خود، تو را گم میكنم گاهى
زنی كه در وجود خود، تو را ناليد روشن شد
تمام دلخوشی هایی که ديروزِ مرا كُشتند
تمام سهم خوشبختى كه می رقصيد، روشن شد
خيابان هاى خالى با سكوت تلخ مرگ آلود
كه از پشت هراس و درد می خنديد روشن شد
به دالان هاى ذهنم يك سگ ولگرد مى چرخد
سگى كه چشم هايش با كمى ترديد روشن شد
منيت هاى درد آلود من با یک دو جرعه عشق
مرا از خويش بيرون راند و بی تأييد روشن شد
شبی که خواب ديدم شانه شانه میبرى من را
غروب زندگى با مهر بی تمديد روشن شد