تنها بهارِ منجمد در این حوالی بود
باغی اسیر تار و پود سرد قالی بود
این رقصهای ممتدِ در باد شادی نه…
رقص مترسکهای بیروح جوالی بود
لبخند بعد از درد را در صورتم دیدی؟!
لبخند روی صورتکهای سفالی بود
تصویرهای گنگِ در آغوش تو بودن
شاید خیالی در تهِ فنجان خالی بود
در سوز سرما گُر گرفتن، مِن و مِن کردن
آثار صحبت با همین “تو”ی خیالی بود