تلخی سنگ قبرت مرا كشت
استخوان های صبرت مرا كشت
بعد تو با خودم گریه كردم
گریه كردم كه كم گریه كردم
با شب آخرت راه رفتم
زیر چشم ترت راه رفتم
بچه بودم “تمامم” تو بودی
گریه ی صبح و شامم تو بودی
سالها سرد و سنگین شدم من
شانه ات گم شد و این شدم من:
زندگی سخت و دلگیر می شد
خنده از زندگی سیر می شد
اشك می آمد گریه می كرد
چشم در كاسه تبخیر می شد
ترس از گوشه ی سقف می ریخت
خانه در گیر آژیر می شد
خواب با خواهرم قهر می كرد
مادرم داشت بی شیر می شد
سعی كردم كه آن شب نترسم
از دهانی كه تسخیر می شد
از دهانی كه بین كلامش
گیسوی مادرم پیر می شد
گریه می كرد و از درد می گفت
از تبی كه فراگیر می شد
از سری كه میان گلوله
راهی زخم شمشیر می شد
كوه می كند و آرام آرام
عاشق طعم انجیر می شد
از جوانی كه میمرد اما
در عوض از مشاهیر می شد
روی دوشم غم نان نشسته
یك زمستان زمستان نشسته
مشكلاتی كه حل كردنی نیست
كودكی كه بغل كردنی نیست
كودكی كه تنش درد دارد
منتظر بودنش درد دارد
حیف این افتخاری كه بی تو…
اول هر بهاری كه بی تو…