قهرمان قصه گردیدیم اما بی خبر
تن به تن با مرگ جنگیدیم اما بی خبر
با گذرگاهی که صد فریاد در هر گام داشت
در تمام کوه پیچیدیم اما بی خبر
رزم بود و زخم ها خوردیم اما بی جهت
بزم بود و باز رقصیدیم اما بی خبر
برگ ما را تند باد هرزه با خود برده بود
تا کجا بی بال بالیدیم اما بی خبر
زهرخندی بود بهر دیگران پیغام ما
گاه بر خود نیز خندیدیم اما بی خبر
ابر بود و ابر بود و ابر بود و قبر بود
ماه را هم یک نفس دیدیم اما بی خبر