بیگانه می رویم به راهی که هیچ نیست
بیهوده می کنیم گناهی که هیچ نیست
یوسف شدن، بدون برادر میسر است
با عشق می رویم به چاهی که هیچ نیست
سربازهای صفحۀ شطرنج روزگار
در جنگ مرده اند به شاهی که هیچ نیست
در سینه جای دل همه آتش نهاده ایم
ما دود می شویم به آهی که هیچ نیست
الگوی تاج بر سر شرمندگی ستیم
سر داده ایم ما به کلاهی که هیچ نیست
از برده تا بلال شدن، شرط رنگ نیست
سرخ و سپید و سبز؛ سیاهی که هیچ نیست