به یال نقره ای ماه باز میرقصد
سوار اسب کهر بر فراز میرقصد
زنی گرفته در آغوش شور و حالش را
و با کمانچه ی کلهر به ناز میرقصد
تنیده با تب تنبور، تار و پود دلش
در آتش است و به سوز و گداز میرقصد
ابوعطا به لب از راه دور می آید
میان گوشه ی شور حجاز میرقصد
چقدر حال دلش با رهایی اش خوب است
چقدر پیش خودش دلنواز میرقصد
به زور هیچ غمی نم نمی شود چشمش
زنی که با غزل و سوز و ساز میرقصد