آخرین اشعار

به هواهای بتی بار دگر دل بستم

به هواهای بتی بار دگر دل بستم
دل نبستم كه، نه، با لخت جگر دل بستم

سر و كار دلم این مرتبه با تیغ كج است
عاشق جان خودم گشتم اگر دل بستم

می روم، رفتن من قرمزی لب به لب است
به گمانم كه نفهمیده چه بر دل بستم

خط زدم از ورقم دیدن هر دیدن را
باز بر خط خطی خط قمر دل بستم

باد همراه خود آورده خبرهای تو را
او چه دانسته كه من هم به خبر دل بستم

به قفا می نگرم با دل خود می گویم:
وه چه مقدار كه رفتم چه قدر دل بستم

گاه هم چون قفسی باغ تو را دل دادم
گاه هم چون پر كاهی به سفر دل بستم

گاه مانند خیالی پی او گم گشتم
گاه پیدا نشدم بس به نظر دل بستم

شیخ و خنجر شدم و خطبه ی خنجر خواندم
زخم او خوردم و بی كاسه ی سر دل بستم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه