به زادگاهم بلخ
از بختِ بد شد ناگهان آماجِ شر شهرم
بیچاره و افسرده و خونِ جگر شهرم
مظلوم تاریخ است مرمی خورده در قلبش
سربازِ خاک آلود و در خون غوطه ور شهرم
مانندِ دریایی که آبش خشک شد ناگاه
از زندگی چیزی نمانده آه در شهرم
درد است سهماش از جهانِ غرق در زشتی
چون مادرِ غمدیده در سوگِ پسر شهرم
مهدِ شعور و شعر و شوق و شورِ مولانا
امالبلاد و خانهی عشق و هنر، شهرم
به کوریِ چشمِ حسودانت بمان زنده
مثلِ همیشه شاد و سرشار از سحر، شهرم