دبستانی خامم قصد بازی با جهان دارم
به قدر وسعت این آسمان کاغذ پران دارم
پدر می گفت: “جانم جلد هر جایی نباید بود”
کبوتر بچه ای گیجم نظر بر آب و نان دارم
هزار و چهار صد سال است در بندم بلا تکلیف
کجا کم می شود مرزی که تا پیغمبران دارم
سرم بر سنگ خورد اما چرا یادم نمی آید
پس از “قالوا بلی” عهدی که با آن یارجان دارم
کلاهم را که قاضی می کنم امید بخشش هست
مرا پرونده هایم کشت با خود داستان دارم
الهی گردنم نازک تر از مو ایستد در صف
بفرما چند تابستان جبرانی زمان دارم
به هر کاغذ پران بستم کمی از گریه هایم را
خیالم تخت، گاهی نسبتی با آسمان دارم