دلت تا از میان توته های سنگ پیدا شد
سکوتت از صدای خسته سالنگ پیدا شد
ندانستم که جانت را که بر تن کرده بود اصلا؟
تنت وقتی که زرد و خسته و بی رنگ پیدا شد
به آغوشت کشیدم از سفر چیزی نمی گفتی
نفس ها در گریبانت چی بی آهنگ پیدا شد
سرت بر سنگ بشکسته، میان گیسوانت گُل
کفن از برف در جانت، کفن از منگ پیدا شد
سکوت ات در میان های و هوی دره ها پیچید
تو کوچیدی دگر تا – برف کوچ لنگ– پیدا شد