آخرین اشعار

با کوله بار غصه‌ها رنجور می‌آیم

با کوله بار غصه‌ها رنجور می‌آیم
من بی‌پناهم خسته‌ام از دور می‌آیم

از کابل و از قندهار و بلخ آری من
از سرزمین خاطرات تلخ آری من

من گوهر شادی خود را برده‌ام از یاد
آن کودک دل شاد را در صحن گوهرشاد

باز آمدم پیشت که جانم تازه‌تر گردد
تا خاطرات سال‌های دور برگردد

نام تو را نابرده یک شب پر درآوردم
یکباره از باب الجوادت سر در آوردم

یک بقچه دل حاجت برایت باز کردم تا
آن دم زیارت نامه را آغاز کردم تا

پروانگی کردن برایت را بلد باشم
مدهوش گل‌های ضریحت تا ابد باشم

چشم و دلم یک گوشه از آیینه‌کاری شد
عشق تو در عمق وجودم خوب ساری شد

تا بوسه باران می‌کند صحن تو را چشمم
اشکی که تسبیح نگاهم بود جاری شد

ساعت به وقت اشک‌ها، لبخند خادم‌ها
اذن دخولم باز با نقاره آری شد

سرمایه‌ی ما عشق تو، تنها نگاه توست
هر بار وقتی پیش تو حرف از نداری شد

پرواز در صحنت همان اوج سبک بالی‌ست…
وقتی که دل در محضرت از غصه عاری شد

از مشهدت حاجت به قم بردن شکیبانه
با خواهرت حاجت روا بودن نجیبانه

یک آسمان دل تنگ بودن را غزل گفتن
با مثنوی از درد دوری یک مثل گفتن

این آخر شعر است قصد جمکران دارم
درد دلی با حضرت صاحب زمان دارم

سخت است دنیا بی شما غرق محن بودن
تلخ است هر دم باز با غم هموطن بودن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شناسنامه