با هر بهانه خاک در یار می شوم
جاروکش حویلی دلدار می شوم
تا یار از اتفاق به من یک نظر کند
شربت فروش کوچه دیدار می شوم
دلدار باز می گذرد از پیاده رو
یک قلب تیرخورده به دیوار می شوم
از بس که انتظار به پایان نمی رسد
افسانه گوی مردم بیکار می شوم
از نقش پای او قدحی ساخته کلال
قرض و قواله کرده خریدار می شوم