این روزها هوای شعر و ترانه زخمیست
احساس می کنم که روح زمانه زخمیست
این شهر تکه تکه است در پیش چشم هایم
کوه و درخت و دریا جان و جوانه زخمیست
حس می کنم که حال آیینه ها گرفته
تصویر ماه هر شب در رودخانه زخمیست
تا رقص گیسوانم در ساز باد جرم است
این جنگل پریشان بر روی شانه زخمیست
یک سرزمین اسیر دستور مولوی هاست
در کوچه ها صدای پای زنانه زخمیست
هم دست های مادر از کار پینه بسته
هم شانه های بابا در کار خانه زخمیست
پروانه های لبخند بر چوبه های دار اند
یک شادیان گل سرخ در این میانه زخمیست
تاریخ زخم و زنجیر، جغرافیایی خونین
از تو و من گرفته، تا بیکرانه زخمیست
لبخند بر لبانم باشد حرامِ مطلق
تا جسم دخترانم با تازیانه زخمیست
حالا چه عاشقانه، یا شعر مادرانه
هرچه غزل سرودم با این نشانه، زخمیست