اگرچه ناز کنان میدمی به ساز خودت
نشستهام که بسازم همان به ناز خودت
تو مثل قله ای و این دچار دامنهات
حساب میبرد از سایهی دراز خودت
تو مثل آبی و در جنگ گرم یک هیجان
فرار میکنی آهسته از فراز خودت
تو مثل سرو… ولی بیخیال قمریها
به لطف باد سحر، گرم اهتزاز خودت
اگرچه پای من از خانهی تو کوتاه است
ولی به خویش بیا، پی ببر به راز خودت
برای بردنم از خویش صبحدم کافیست
نسیم بگذرد از لای موی باز خودت