آخرین اشعار

او، من

می خواهم آوازی بخوانم تلخ، اندوه جان را کاهش تن را
از سال هایی که گرفت از من چشمی به رویت باز کردن را

آن کوچه های خاکی، آن مردم، هر روز می دیدند، یادت هست؟
دوشیزه ای زنجیر برشانه، دیوانه ای همراه او _من_ را

وقتی که برمی گردم از رویا، غم های عالم باز می گردند
در آسمان چشم های من می گستراند ابر دامن را

تا کی بخواهم کرد نقاشی، در سینه ی سنگی این دیوار
یک آسمان آفتابی در آغوش شادی بخش روزن را

جایی برای ترک گفتن ها، خشم تفنگ و امتداد عشق
دزدیده این تعبیرها دیری ست، از ذهن من مفهوم میهن را

شناسنامه