مگداز با نگاهت دل بی قرار امشب
بزند به سینه این دل سری بار بار امشب
سخنی مگوی جانم که نگفته هات دانم
ز زبان هر اشارت لبی سوگوار امشب
منم آنکه هستیم را سپریده ام به چشمت
ز منِ ز خود بریده عجب انتظار امشب
اگر آشیانه ام را ز غمت بباد دادم
کرمی کن ای شهنشه کم ما مدار امشب
تب انتظار کم کن که دلم ازین قفس رفت
به هوای کنج بامی مکشش بدار امشب
به کف امیدوارت بگذارم هر چه دارم
اگرم که عقل دارد سر اختیار امشب
ز لبی که میگسارست و نگه که شعله بارست
به سماع آب و آتش دودلی مدار امشب
چه حسیست اینکه رویی به حواسم عاشقانه
رخ توست میشگوفد به چمن بهار امشب