آخرین اشعار

استغنا

این چنین از بس که استغنای ما کم می‌شود
هر پدر گم کرده‌ی فرزند مریم می‌شود

آفتاب از سایه می‌ترسد و ماه از آسمان
پشت «تیراندازها» پیش سگان خم می‌شود

پای ما را قطع و افسار خودش را باز کرد
این «هیولا‌زاده» نامکشوف‌تر هم می‌شود

قدرت تفکیک خیر از شر ندارد پادشاه
در مقامش غالبن شغاد رستم می‌شود

این بیابان تشنه‌ی یک رودبار جاری است
رودبارِ که ندارد چشمه… شبنم می‌شود

وامدار خشم خورشید است این ناسرزمین
مزرعی از نیشکر هم حاصلش سم می‌شود

شاعری از کشور باروت و آتش‌پاره‌ام
با شقایق دست‌بازی می‌کنم بم می‌شود

با شمار روزها از همرهانم «مرده»اند
عاشقانه می‌نویسم شعر ماتم می‌شود

«خط و خال یار»باشد، بعد، یالا چای جنگ
روی میز عاشقان صلح مان دم می‌شود

سیب را چک می‌زند گاوی و تقصیرش دریغ
تا ابد بر گردن بابای آدم می‌شود

شناسنامه