از دیدن تو، حال انسانها بههم خورده
از رفتنت، امن خیابانها بههم خورده
تو میروی از جای پایت گَرد میخیزد
پاکیزهگی دَور دامانها بههم خورده
یکباره میبارند در پیش قدمهایت
برگان به هم خورده است، بارانها بههم خورده
پیوند گیسوهای تو با بادها در چیست؟
تا میرسی، وضع پریشانها بههم خورده
در چشمهایت آهوان هر سو هراساناند
آرامش گنگ بیابانها بههم خورده
تو از زمان رودکی در راه افتادی
از دوری روی تو دیوانها به هم خورده
ای شور جاری در رگ عرفان و حماسه
ای عشق! از تو کفر و ایمانها بههم خورده
همواره از دستت فریب و سیب را خوردیم
آغازها ویران و پایانها بههمخورده