ابرها عقده دمکردهی غمهای مناند
بادها آیینهدار سر و سودای مناند
خاک اندازه تنهایی و سرگشتگیام
جادهها وسوسه گمشدن پای مناند
آسمان پیکر ناکام من و کوکبها
زخمها که سرکرده ز هر جای مناند
زاغها بر سر دریای غروب آلوده
داغهای دل بیساحل تنهای مناند
برگهایی که پریشان شدهاند از طوفان
پاره پاره ورق دفتر رویای مناند
شام شد کوچه و خالیشدنش از آدم
باز از پنجره مظنون تماشای مناند
تازه شلاق چه رعد به صدا برخیزد
ابرها عقده دمکرده غمهای مناند