در سوگ یما سیاووش
آیینه مکدر شده یخبسته و سرد است
زخمی دل مادر شده، آغشته به درد است
امروز که لبخند تو بر خاک تپیده
یک دشت صنوبر همه پژمرده و زرد است
این زندگی از مرگ دگر فرق ندارد
شطرنج شده تختهی هستی و چو نرد است
این شهر شده وحشت مرموز و مجسم
هر جاده که آلوده به خون زن و مرد است
از هیچ طرف برق امیدی ندرخشید
اخبار شب و روز حکایات نبرد است