آیا تأسف خورده ای بر روزگار خود؟
وقتی نبودی لحظه ای حتی! کنار خود
با اینکه آهن ها تو را دلگیر میسازند
میرقصی هر شب با رباط همجوار خود
روزانه گی های جهانت جوش آورده
دنبال آب و دانه ای در بیر و بار خود
در دادگاهت قاضی و جلاد و دربانی
تا عقده ها را بشکنی با پشتکار خود
اغوا شدن های پیاپی، ماسک، اکسیژن
تا بی نهایت مرگ چیدی در مدار خود
انسان امروزی! از این دنیا چه میخواهی؟
با این مکافاتی که می بافی به دار خود