در خواب
در پوچِ زندگی
تا از میان هیچ اهورا عبور کرد
آتش، سر از مخالفت آب و خاک زد
از دور
از هزارهی میلاد آفتاب
آغاز شد پدید
بادی وزید
یک ناگهان شگفت و شکوفنده شد زمین
کودک بزرگ شد
دارندهدارِ گله و چوپان و گرگ شد
در جوی زندگی
جولان گرفت آب و گِلآلوده شد گمان
پیموده شد بقا و فسیلها گرفت جان
پاشد گرسنهگی
وسعت گرفت رنج و پناه آفرید یاد
تا عشق،
در دشتهای بایدِ آدم جوانه زد
رویید خستهگی و گلآورد بندگی
تا مرگ شد فراز و سیامک شهید شد
آتش گرفت سنگ
دودی سر از حوالی دیوان بلند شد
هوشنگ سر رسید و جم آمد جهاننما
گویا شد آسمان و فروکاست داستان
نوروز شد پدید
لغزید سر به خون و کمآورد دل جنون
برگشتم از کنون
دیروز در تحول تمرین امتحان
در آبهای گرم
میتاخت آفتاب و زمان زجر میدمید
عریان زنی غریبه در آغوش نیمهروز
با کولهبار جبر
در پیشگاهِ سنگی سزاوارِ بیکسی
فریاد میکشید:
نوروز سر رسید
آیینِ آبروی جهان، جشن مهرگان
بر خاطرم دمید
جاینیان!
ها ای اگر شکنجه به دوشانِ تنستیز!
انکار از روایت زیبایی تابکی!
جز مرگ در توقف شادی مراد چیست؟
این من گناه کیست که اینگونه ناتمام
فریاد میزند:
بابا چه میکنی!
یک زن که از میانهی مردن فرار داشت
فریاد میدمید:
نوروز سر رسید
بودای در به در!
برخیز ای سکوت!
در انزوای غیبتِ وحشیترین نگاه
فرمانِ سرنوشتِ ترا
خواندهایم ما
در متنِ بی هنوز از آن سوی انتقام
ته مانده رازِ فلسفهی نیروانگی
برخیز تا عنایت روییدنت بخوان
در چرخشِ ارابهی دوران حلول کن
نوروز سر رسید
خود را ز چنگ و چانهی یاماچهها رهان
یک زن که از میانهی مردن فرار داشت
فریاد زد حکیم!
شانتونگی فقید
پرورگرِ صیانتِ اخلاق و طردِ عشق
با صورِ آن صلابت سورآفرین بگو
در باورت تمایز انسان چه میکند؟
کوه بزرگ!
انصاف دار!
نوروز سر رسید
در دامنت نشسته زمستان
چه میکند؟
یک زن که از میانهی مردن فرار داشت
فریاد زد بلند:
مائو کنارهگیر
که در بیتفاوتی
شب، بسترِ چراغ سیاهی نمیشود
جبرانِ استحالهی نیکی بدی نماند
شینتو شکوه حرمت نوروز با تو باد
نابوده ساز پایه به افسانهها مزن
این راهب گرفته سپاهی نمیشود
یک زن که مرد
آتش گرفت سنگ
گردش گرفت رنگ
در آبهای گرم
خاکستر غروبِ گورها گروه گروه
بر دوش موجهای برآشفته هرطرف
فریاد میزدند:
نوروز سر رسید
گنگا چه میکنی!
مانی مرور کرد
جنگل به راز روییش نقاشی پی نبرد
زردشت در عزیمتِ فریادها بمیرد
«گفتار نیک
پندار نیک
کردار نیک»
این سه برادران پدر مردهی امید
پیموده هر کجا
گویی به حال ابتر آن زن
هزار بار
جان قی نموندهاند
در جادههای جنبش مزدک به جای داد
خون طی نمودهاند
آن روی قرنها
آن سوی رفتههای به اینسو تنیده تار
از قلههای سبزِ جلوگردِ رو به ما
گوساله غرور
به غواصیان نیل
فریاد میکشید:
نوروز پر کشید
موسا!
نیرنگ و رنگ و رونق اطوار طور را
از بارِ شانههای خدا کم نمیکند
آخر ببین چه بد
گاوانِ پروریدهی این روزگار زرد
در درههای خشکِ روانزار آدمی
خون صخره میچرند
موسا چه میکنی!
دیروز در پگاه
شب در شتاب بود و دمِ خوابها دمان
یک بار ناگهان
در مسندِ غرورِ غریبانهی غروب
از هیچ یکطرف
دیدند گوش
صوتی شبیه زنگ «کلیسا»: جرنگگگگگگگ جرنگگگگگگگ
پیچید و شد زبان و صدا کرد و گفت های:
تا در صلیبِ حادثه تثلیث رخنه زد
در نیستی،
تعالی مریم به خاک خورد
عیسا چه میکنی!
چندی گذشت و ماند
از صخرهها جوانهی تسلیم قد کشید
نوروز پر کشید
شمشیر شد فراز
احمد ظهور کرد
گنجینههای هیبت شاهی خراب شد
مهدی چه میکنی!
یک زن که مرد
برخیز!
ای پخش در سیاهی وجدان بلند شو!
نوروز پر کشید
از بودنِ پیاده در اکنون چه میکنی!
برخیز
امروز را به دامن نوروز در بیار
در دشتهای باور جانت حذر مکار
از دورههای اول جمشید سر بکش
از ژرفنای قدرت البرز دلبگیر
سیمرغ شو
در قلههای باور تاریخ پر بزن
پرواز کن
با غنچه و نسیم بیامیز و ناز کن
بر سمت آسمان خدایی به هر طرف
دریچههای خانهی خورشید باز کن
پیشآ
ای کاوه ارمیا!
ای ذروههای عزت و همت یکی شوید
میکاهِ آفتاب!
میکاهِ آفتاب!
میکاهِ آفتاب!
از خواب
از ما بعد عداوتِ دیروز سر بتاب
در بحر بیکرانهی بودن شتاب کن
یخ قله های اژدرِ دوشِ ضحاکِ ظلم
چون پور آبتین
آهنگ و آب کن
یک زن که مرد
میخواند این سرود:
ای زنده باوران!
ای بازماندگان به آینده روبرو!
گیتی،
این زخمخورده خونین آبرو
این خاکسارِ خستهی خونخیزِ جانگریز
عاموسِ گور میطلبد
زندهاش کنید
در روزگار گرگ
چون لنبکانِ عشق سراسر به هرکجا
بیمرگی آفرید
یک زن که مرد
یک زن که در میانهی آتش قرار داشت
فریاد زد:
آدم!
ای نور!
ای تجسم منشورِ آفتاب!
ای گور!
ای تجمع اضدادهای کور!
پیران
ای بدترینِ خوب!
گودرز
ای بهترین بد!
پرونده تکامل تکوین خویش را
بالندهتر بدم
یک زن که مرد
یک زن که در میانهی مردن قرار داشت
فریادتر کشید:
انسان!
ای ما!
ای خود خدا و دین و دد و دام و این و آن!
ای سادهی معلق پیچیدهی جهان!
ای مرز سر به اوج پر از موج، موج، موج!
ای پستِ سر به زیرِ پر از رنج، رنج، رنج!
ای کارگاه گرمِ پناهآفرین پناه!
ای غایتِ تصور آغاز و انتها!
ای بلکهی بنفشِ پر از نقش، نقش، نقش!
ای لازمِ ضرورتِ آدابِ بندگی!
ای روزنِ تسلسلِ تدوین زندگی!
بالی گشا
باری به خود بیا
نوروز سر رسید
زندانیانِ راه رهایی رها شدند
پویندگانِ خاک به هنگامهی بهار
با دشمنانِ جانیِ خود آشنا شدند
اما دریغ!
در آسمانِ باورِ آیندهپروران
پرواز را
عقابِ عقبهای دور دست
از یاد برده است