درین بن بست پولادین
تن دیوار را با جسم در پیوند جاویدیست
گسستن را نشاید
آه! دربان
بس کن، این کوبیدنت با سنگ بیهوده است
کلید اینجاست اما قفل بر دروازه جوشیده است
برو دربان، برو بگذار گوش مغز من یک
دم…………….. بیارامد
من اینجا با تبار سنگ و آهن سخت خو کردم
مرا با سنگ پیمانیست در هم طاقتی
بگذار با او همقدم در سنگلاخ صبر میگردم
مرا از زمهریر مرگ باکی نیست
به جانم ضربههای دست توفان اتفاق دردناکی نیست
مگو از کیمیای آبها با من
مگو از آبی بیانتها با من
که من با آسمان تیره مرداب دل بستم
من اینجا ریشه دارم
در زمینی آهنین کز ابر های سربی یک آسمان پولاد
توفانی است
مرا کز شاخههایم دم به دم زنجیر میروید ببر از یاد
برو دربان، برو نگذار دستانت ازین پولاد کوبیدن بیازارد
ترا تاب شکستن نیست
من اما خوب میدانم که آدم، سنگ، آهن
در دست در بازوی هم تا انتهای جاده های درد
همراهند
و از طغیان وحشتها و از جولان ظلمتها
نمیکاهند
برو دربان، برو دست تو خالی نیست
برو افسانه سنگین دنیایم به دستانت
برو وین قصه را در شهر سر تا پا حکایت کن
بگو در پشت این دیوار سنگی
دختری با سنگ عقد جاودانی بست
و در اعماق سختیها
به نسل آهنین پیوست