داستان کوتاه «تابوت »

داستان کوتاه «تابوت»

هرموقع که مهمان زیاد داریم یک کاری میشه، هرموقع که این دیگ کلان را می آورند گوشه حویلی می گذارند من می فهمم که یک

داستان کوتاه «نفوس بد نزن»

داستان کوتاه «نفوس بد نزن»

داستانی که می‌خواهم تعریف کنم شبیه به بررسی یک مرگِ مشکوک به قتل است. مربوط به حادثه‌ای می‌شود که در یک بعد ازظهر گرم و

داستان کوتاه «واسکت بَرَگ»

داستان کوتاه «واسکت بَرَگ»

دشتِ باغ عطار همیشه گرگ داشت‌، همیشه دزد داشت‌، همیشه برف‌باد بود‌، و همیشه از زیر ریگ‌های آن جنازه پیدا می‌شد‌. صبح زود سخی‌ سیاه

داستان کوتاه «دانه‌گی»

داستان کوتاه «دانه‌گی»

بازپرس مردی بود میانسال با چهره‌ای موش‌مردگی که از یک چشم کمی قیچ بود. ازپشت عینک گرد و ضخیمش طوری به نفر مقابلش خیره می‌شد

داستان کوتاه «مادر آل»

داستان کوتاه «مادر آل»

مدتی بود که نمی‌توانست روی بغل بخوابد. رو بـه آسـمان طـاق‌بـاز می‌خوابید. شـکم بـاد کـرده‌اش روی او پهـن می‌شـد. در شـکم‌اش شورشی احساس می‌کرد که