
داستان کوتاه «يك دانه مرواريد»
وقتى كه رسید، هنوز «تاج كیلَى» نیامده بود. جایش خالى بود، مگر نادركَلْ میدانست كه او كى میآید. وقتى روشنكِ آفتاب را كه از درچه

وقتى كه رسید، هنوز «تاج كیلَى» نیامده بود. جایش خالى بود، مگر نادركَلْ میدانست كه او كى میآید. وقتى روشنكِ آفتاب را كه از درچه

هرموقع که مهمان زیاد داریم یک کاری میشه، هرموقع که این دیگ کلان را می آورند گوشه حویلی می گذارند من می فهمم که یک

داستانی که میخواهم تعریف کنم شبیه به بررسی یک مرگِ مشکوک به قتل است. مربوط به حادثهای میشود که در یک بعد ازظهر گرم و

دشتِ باغ عطار همیشه گرگ داشت، همیشه دزد داشت، همیشه برفباد بود، و همیشه از زیر ریگهای آن جنازه پیدا میشد. صبح زود سخی سیاه

بازپرس مردی بود میانسال با چهرهای موشمردگی که از یک چشم کمی قیچ بود. ازپشت عینک گرد و ضخیمش طوری به نفر مقابلش خیره میشد

مدتی بود که نمیتوانست روی بغل بخوابد. رو بـه آسـمان طـاقبـاز میخوابید. شـکم بـاد کـردهاش روی او پهـن میشـد. در شـکماش شورشی احساس میکرد که