
داستان کوتاه «صبح به خیر درد!»
گاری تک اسپه یی نزدیک پیاده رو ایستاد. صوفی رشید تسمۀ لگام را روی تخته انداخت. یک مرد و یک زن از گاری پایین شده

گاری تک اسپه یی نزدیک پیاده رو ایستاد. صوفی رشید تسمۀ لگام را روی تخته انداخت. یک مرد و یک زن از گاری پایین شده

داستان نویس از کافۀ «باميان» برآمد و به طرف جادۀ «سپاهی گمنام» راه افتاد. قدم زده کتابچۀ يادداشتش را از جيب درآورد. در صفحۀ آخر